هنور مزه گرد بال هاشو حس می کنم.
۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه
پروانه
هنور مزه گرد بال هاشو حس می کنم.
۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه
در تهران چه می شنویم؟
پ. ن. این واژه داف مگه برا دختر ها استفاده نمی شد؟
۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
دوستان قدیمی
همین هفته پیش بود. رفته بودیم خونه دو تا از دوست های قدیمی که تازه ازدواج کرده بودند. مدت ها می شد اینقدر نخندیده بودیم و شاد نبودیم. آقایون به سبک ایرانی مهمونی ها در پذیرایی نشستیم و خانوم ها در آشپزخانه، با هم گپ می زدند. این وسط چند تا بچه کم بود تا صحنه تکمیل شه. دوست های ما هم که دیر رسیدند، طبق معمول. ما هم بدون چشم روشنی تا دوستان رسیدند به کادوهای مردم زل زدیم.بیچاره تازه عروس ما هم که دیگه نای حرف زدن نداشت، از بس که تدارک دیده بودند.
شادی و آرامشی که می دیدم در این دو چهره برایم خیلی شادی آور بود. ما هم از این شادی اونها نسیبی داشتیم.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه
monolog
احساس می کنم زندگی بدجوری داره ازم جلو می زنه. عقب موندم. مقدار زیادی از وقتم رو، بیش از آنچه باید، برای کسب دانش ها و مهارت های فردی گذرانده ام. هوچی گری و صرف وقت در روابط عامیانه، قطع کردن رابطه در مواردی که سودمند به نظر نمی رسد و ایجاد ارتباط های سودمند تر همه مهم تر از اندوخته هایی هستند که به قیمت صرف وقت زیاد و گوشه نشینی بدست می آیند. فیریکی که 7 سال خوندم یا فلسفه ای که برایش این همه وقت گذاشتم چقدر در پیشرفت می تونند کمکم کنند. اینها شاید رضایت خاطری را برای خودم به دنبال داشته ولی در روابط اجتماعی به کار نمی آیند.